عادت می کنیم - تاریخ: 1392/9/7 ساعت: 2:01
آرزو به زانتیای سفید نگاه کرد که می خواست جلو لبنیات فروشی پارک کند زیر لب گفت شرط می بندم گند بزنی پسرجان. و آرنج روی لبه پنجره و دست روی فرمان منتظر ماند. راننده ریش بزی رفت جلو، اومد عقب. رفت جلو ، اومد عقب و از خیر پارک گذشت. آرزو زد دنده عقب. دست گذاشت روی پشتی صندلی بغل و به پشت سر نگاه کرد. ج...

برچسب‌های مرتبط

رمان+زویا+پیرزاد+چراغ ها را من خاموش می کنم+دانلود+کتاب |